تبليغاتX
young engineer reminiscences young engineer reminiscences

young engineer reminiscences

مهندس جوان

از کجا که من وتو شور یکپارچگی را در شرق باز بر پا نکنیم / از کجا که من و تو مشت رسوایان را وانکنیم/ من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند /من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد چه کسی با دشمن دون آویزد؟ چه کسی می خواهد من وتو ما نشویم /خانه اش ویران باد / من اگر ما نشوم تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی!!!....حرف را باید زد / درد را باید گفت / سخن از عشق من و جور تو نیست سخن از متلاشی شدن دوستی است
OMID_SAADATIAN@YAHOO.COM



صفحه نخست
آرشیو وبلاگ


عناوين پيشين:
تشکر از دکتر احمدی نژاد رییس جمهور محبوب
چه قدر به تاکسی های مالزی می توان اعتماد کرد
مالزی از نگاه مینا
باز هم از ایرانی در مالزی دزدی شد
هشدار به دختران ایرانی مشغول به تحصیل در مالزی
رفتن یا ماندن
از خاطرات دوستانی که در دبی زندگی می کنند-
ممانعت از ورود تيم چلسي انگليس
ٍٍسوپ چینی با خون اردک
برای اولین بار در جها ن طرح موفقیت آمیز تولید پشه جنگجو برای نابودی دنگی در جنوب کوالالامپور
دوستان قدیم دبیرستان هشترودی- موفقیت مهندس علی خورشیدی
باز دید همسر نخست وزیر مالزی" جین " از دانشکده معماری یو پی ام
کروکدیل در دانشکده معماری )به نقل از آقای طاهری
استار فروت میوه ای استثنایی ولی کشنده در منطقه جنوب شرق آسیا
عکس العمل مالزیایها در رابطه با کبری


آرشيو مطالب:
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
آبان 1383


بلاگ نويس فعال:
Farshad-Keivan-Mehrad in 360
کامروز-مهندسین مشاور سامع
روح ا.. Diálogos Iraní Andalusí
دایره المعارف answer
دائر ه المعارف ویکیپدیا
دایره المعارف سازمان اطلاعاتی آمریکا(سی آی آ)
i o ec
مقالات فارسی شهرسازی
Tessellationخانه لانه زنبوری( غزالی در مالزی)
زورنال یو اس ام
وبلاگ شهر سازی
سایت نظام مهندسی ساختمان
وزارت علوم
AASHE
سایت تقویم دانشگاهی دانشگاه یو پی ام
نرمافزار فارسي ساز
مزایای دانشجوی بین الملل
how to put pic
ایران موزیک
کانادا جون
کار یابی در کانادا1
کار یابی در کانادا2
مسعود در نیو یورک
دانلود انواع نرم افزار
تعبیر خواب
خاطرات یک ایرانی در اسپانیا(نگاهی از دور)
کاپیتانی بدون هواپیما
نرخ تبدیل ارز به قیمت روز
Advertismnets
یادگیری انگلیسی با بازی لغات
A basic course in Bahasa Malaysia
IELTS
مالزی نویس20 (مینا)
مالزی نویس18 شهردار
مالزی نویس17 کوهنورد
مالزی نویسان 16 بیا تو مالزی
مالزی نویسان15پرتال همکاری(منصوری)
مالزی نویسان14 مصطفی
مالزي نويسان13 رايزن علمي آموزش عالی مالزي
مالزي نويسان 12 تورج امینی محیط زیست شهری
مالزي نويسان 11حیدری
مالزي نويسان 10 Elham
مالزي نويسان 9 KHANEIE FARHANG
مالزي نويسان mohades 8
مالزی نویس 7پرچم آزاد
مالزی نویس 6(توماس دوست فرانسوی )
مالزي نويسان 5 neda
مالزي نويسان 4 nafiseh motlagh
مالزي نويسان 3 MMU, sina
مالزي نويسان 2 ایران مالزیا
مالزی نویس 1کالج 17
مالزی نویس 21 فیلسوف
طلیعه اکبری در چین
سفارت ایران در مالزی
در سرزمین استوایی
شور زندگانی
خبر نامه مالزی


 RSS 
 

 
 

تشکر از دکتر احمدی نژاد رییس جمهور محبوب

آقا من قول داده ام مسایل اجتمایی ننویسم که یک وقت تعبیر به سیاسی نشه و لی از رییس جمهورکه می تونم تشکر کنم. نمی تونم آقا؟ تشکر کردن اشکالی داره؟ بنده خدا کارو برامون یه سره کرد که دیگه فکر اومدن ایرانو از سرمون بکنیم بیرون. آقای دکتر تشکر تشکر تشکر


 آقای علیرضا شیرازی در وبلاگ خود اشاره ای به این معضل کرده است او می گوید:
. ساکنین شهرهای بزرگ ایران و بخصوص ساکنین تهران در سه سال گذشته یکی از شگفت انگیز ترین افزایش قیمتهای مسکن را تجربه کردند.  افزایش افسار گسیخته دیگر آنچنان بوده است که افزایش قیمتها حتی در هر ماه نیز محسوس بوده است. این افزایش قیمتها اگر چه عده ای را صاحب سرمایه ای چند صد میلیونی و حتی چند میلیاردی کرده است اما فشار زیادی  بر قشر مستاجر و آنها که در رویای خانه دار شدن هستند وارد کرده است. توجه داشته باشید که قبل از این افزایش قیمتها نیز خرید مسکن برای حقوق بگیران آنقدرها هم ساده نبود و نیاز به چندین سال پس انداز داشت و حالا با این افزایش قیمتها دیگر خرید مسکن حتی در تصور بسیاری نیز نمی گنجد. با وجود وعده های دولت برای تلاش کاهش یا تثبیت قیمت مسکن حتی از بهمن ماه سال گذشته تا اردیبهشت ماه امسال نیز شاهد روند افزایشی قیمتها بودیم. در تصویری که  از آگهی های روزنامه همشهری (شانزدهم اردیبهشت) تهیه کردم میتوانید نگاهی به قیمتهای آپارتمانهای کوچک در مناطق مختلف بیاندازید. در مناطق غربی تهران (مانند پونک و جنت آباد) قیمت مسکن بیش از دو میلیون و دویست هزار تومان برای هر متر مربع است، در شرق تهران (تهرانپارس، نارمک) نیز قیمت مسکن بین یک میلیون و هشتصد تا دو میلیون و دویست هزار تومان و در مناطق مرکزی و شلوغ بین بیش از یک میلیون و ششصد هزار تومان در مناطق متوسط حنوب شهر بیش از یک میلیون و دویست تا یک میلیون و ششصد هزار تومان  (در تصویر میتوانید آگهی یک آپارتمان در شهر ری با قیمت هر متر بیش از یک میلیون و چهارصد هزار تومان را ببینید) و در مناطق میانی و متوسط تهران بین دو میلیون تا سه میلیون تومان است و مناطق شمالی تر و همچنین  مناطق نوساز و خوش آب و هوا (مانند شهرک غرب؛ سعادت آباد) قیمت مسکن از سه میلیون تومان نیز بالاتر است. و خالی از لطف نیست که ببنیم که در خیابان معروف فرشته قیمت آپارتمان (و نه الزاما نوساز) از متری هشت میلیون تومان شروع می شود. برای اینکه این قیمتها را بهتر درک کنیم بگذارید آنها را با درآمد کارمندان و حقوق بگیران مقایسه کنیم
.

تصویری از آگهی های روزنامه همشهری - اردیهشت ماه

اگر شما حقوق بگیر باشید با پس از انداز و عدم خرج حقوق خود ( فرض کنید که اجاره خانه یا هزینه قابل توجه دیگری در کار نیست) احتمالا در یکی از این رده ها هستید. حقوق بگیران تازه کار و کارگران  با پس انداز احتمالی سه میلیون تومان در سال ، کارمندان با تجربه تر و با تحصیلات بالاتر با پس انداز پنج میلیون تومان در سال، حقوق بگیران در سطح مدیران با پس انداز حدود هشت میلیون تومان در سال و البته قشر حقوق بگیر کوچکی داریم که حالا به دلیل موقعیت شغلی یا چند شغله در آمدی بیش از یک میلیون تومان در ماه دارند. با این فرضها خرید یک آپارتمان  70 متری  برای کسانی که سه میلیون تومان پس انداز سالیانه دارند با توجه به موقعیت در جنوب شهر بیش از سی سال و در مناطقی که متری دومیلیون تومان است بیش از چهل سال طول خواهد کشید. برای آنها که پنج میلیون پس انداز سالیانه دارند خرید همین متراژ آپارتمان نوزده سال و برای مناطقی که متری دومیلیون تومان است در حدود بیشت هشت سال طول خواهد کشید. حتی اگر شما هر ماه یک میلیون تومان پس انداز کنید نیاز دارید بیش از هشت سال برای جنوب تهران و بیش از ده سال برای مناطقی که متری دو میلیون تومان قیمت دارند پس انداز کنید. جالب است که اگر شما یک میلیون تومان پس انداز کنید بیش از چهل و پنج سال برای خرید یک آپارتمان هفتاد متری در خیابان فرشته زمان لازم دارید. و همه اینها با این فرض است که شما خرج عمده ای مانند اجاره خانه ندارید و البته بعد از سالها همچنان یک آپارتمان هفتاد متری برای خانواده شما کفایت کند.
حالا اگر روند رو به افزایش قیمت مسکن که بیشتر از افزایش درآمد سالیانه است و  هزینه مراسم ازدواج احتمالی و اجاره خانه  برای سالهای اول زندگی و البته هزینه خوراک و پوشاک و تحصیل و... را به آن اضافه کنیم که احتمالا برای جوان امروزی یک قرن طول خواهد کشید که خانه بخرد. البته همیشه به این سختی نیست کمکهای خانواده،درآمد احتمالی همسر، سرمایه گذاری کوچک موفق و خرید پله به پله از آپارتمانهای کوچک در مناطق جنوبی شهر این زمان را کاهش می دهد اما با اینحال تصور خرید یک خانه در این چند سال اخیر یا بهتر بگویم ماههای اخیر هر روز سخت تر می شود. نگاهی به قیمتهای مسکن در مناطق مختلف تهران در سال 84 داشتم تقریبا قیمتها یک سوم قیمتهای امروز مسکن بود. یعنی اگر در شرایط امروز پانزده  سال طول می کشد که خانه بخرید در سال 84 احتمالا پنج سال طول می کشید.بله، به همین سادگی آنها که دنبال خانه هستند  ظرف سه سال به اندازه سالها و چه بسا ده‌ها عقب افتاده اند
.منبع خبر

Balatarin  + نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:15 PM
نويسنده: omidreza

چه قدر به تاکسی های مالزی می توان اعتماد کرد

در ایران جواز تاکسی به کسی داده می شود که متاهل باشد شغل دیگری نداشته باشد و بعد تحقیق محلی می کنند و با گرفتن آدرس منزل و سو سابقه و عدم اعتیاد و معرف ... به او تاکسی می دهند بنابراین کمتر اتفاق می افتد تاکسی نارنجی (در تهران) دست از پا خطا کند معمولا اتفاقات جنایی توسط مسافر کشان پلاک سفید اتفاق می افتد. اما آیا در مالزی هم همینطور است؟
چند روز پیش که دوستی ادعا کرده بود وسایلش را تاکسی سرقت کرده است خود من اولین کسی بودم که به صحت حرف نامبرده تردید کردم اما بنابه گزارش پلیس مالزی درج در روزنامه استار امروز یک راننده تاکسی سبز رنگ شرکتی رسمی یک مسافر زنش را برای سرقت پولهایش به قصد قتل با چاقو زد.
 

یک سری از وقایع باعث شد که راننده تاکسی۳۰ ساله قاتل د ستگیر شود. لی زن ۳۳ ساله ای که مسافر این تاکسی بود از منزل خود به مقصد مرکز کولالا مپور خیان سلطان اسماییل تاکسی را کرایه کرد ولی در بین راه تاکسی مسیر خودر را عوض کرد و مسافر با احساس خطر به شوهر خود زنگ زد و شماره تاکسی را به او گفت ولی جلوتر راننده اورا با ضربات چاقو ب قصد قتل زد و از ماشین بیرون انداخت. تحقیقات بعدی نشان داد که راننده تاکسی شماره خوردوی جعلی بر روی تاکسی خود بسته است.  متهم پس ز قتل در کجنگ با موتور سواری تصادف کرد که موتور سوار لکه های خون را در صندلی دید و به او شک کرد قاتل از صحنه فرار کد ولی توسط عابرین گرفته شد وبه باد کتک گرفته شد.

او که به شدت از مردم کتک خورده بود فریاد زد "saya bunuh satu orang sahaja )”. یعنی من فقط یک نفر را کشته ام منبع خبر

Balatarin  + نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:57 PM
نويسنده: omidreza

مالزی از نگاه مینا

ماشین مینا در مالزی و ماشین او قبل از آمدن مالزی

 

مینا کبودر آهنگی مرا به یاد سریال سراب انداخت- مینا ساکن شهرک غرب تهران بوده است و در زندگی حرفه ای خود در ایران موفق بوده( فوق لیسانس معماری) ولی به نظر می آید  با وجود داشتن خانواده ای مرفه تا به حال در ایران سختی واقعی نکشیده خوب او هم نظراتش را در مورد مالزی می نویسد بالاخره باید نظرات افراد متفاوت را شنید و خواند و بعد تصمیم گرفت او می گوید:


.مثل همه تحصیل کرده ها دماغم به شدت باد داشت فکر میکردم قدرم رو نمیدونن حرفم رو نمیفهمن و حیف میشم.از همه امکاناتی که داشتم نا راضی بودم و فکر میکردم خارج از ایران امکانات بهتری میتونم داشته باشم. از گرمی و سردی هوا گرفته تا ترافیک و شلوغی صف نون و ....همه و همه رو گردن نابه سامانی مملکت و تبغیض بین دختر و پسر در خانواده و...میدونستم و هیچ وقت از خودم نمیپرسیدم که برای تغییر این وضعیت یکنواخت چه کار کردم؟
وقتی کاری بهم پیشنهاد میشد اول میپرسیدم کجاست؟ توی محوطه طرح ترافیک؟ اصلا... اون یکی تمام وقته حال ندارم...پس کی تفریح؟...ماشینم رو کجا پارک کنم؟... تو آفتاب؟...

خلاصه همیشه رو طناب ملا ارزن پهن بود و دنبال یک فرصت اثتثنایی برای ابراز وجود میگشتم تا اینکه لا بلای آگهی های روزنامه یک شرکت اعزام دانشجو به مالزی را پیدا کردم و فکر کردم این همون کلید طلایی است که دنبالش بودم...البته هنوز هم برام روشن نیست که این کلید طلایی خوشبختی بود که پیدا کردم یا کلید در جهنم...

 همش در آرزوی قبول شدن آفر و اومدن به مالزی بودم و از خدا میخواستم کمک کنه که زودتر کارم جوربشه و بیام(بیچاره خدا از دست این بنده ها چکار کنه هر روز تغییر نظر میدن) روزی که باهام تماس گرفتن و گفتن پذیرفته شدم بال در اورده بودم و عجله داشتم از ایران بیام بیرون...وسایل خونه رو به حراج گذاشتم میخواستم از شر همه چیز خلاص بشم...زود زود زود...
شروع ماجرابا شرکت اعزام دانشجو و یا اعزام هالو تماس گرفتیم و...ادامه ماجرا را در اینجا بخوانید

Balatarin  + نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:21 AM
نويسنده: omidreza

باز هم از ایرانی در مالزی دزدی شد

باز هم از ایرانی در مالزی دزدی شد...

دیشب یکی از هموطانمان یک تاکسی از AMPANG Point به مقصد KLCC می گیرد و تمامی وسایل زندگی  که شامل پول - پاسپورت - لباس و ... که در چمدانش بود  در صندوق عقب ماشین می گذارد و سوار می شود. وقتی به مقصد می رسد پیاده می شود که وسایلش را  از صندوق ماشین بردارد که ناگهان راننده تاکسی پاشو روی گاز فشار می دهد  و با همان در باز ماشین پا به فرار می گذارد . در نهایت این هموطن ما تمامی دارایی  , مدارک و پول نقد که در حدود 8000 دلار آمریکا بود را از دست می دهد.

در هفته های گذشته در مورد دزدی از ایرانیان در مالزی مطالبی نوشتیم و به ایرانیان هشدار دادیم که مواظب باشید.here

Balatarin  + نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:49 PM
نويسنده: omidreza

هشدار به دختران ایرانی مشغول به تحصیل در مالزی

روز نامه نیواستریت تایمز داستانی مستند از دختری که در اینترنت با یک مرد آمریکایی دوست می شود و بعد قرار می گزارد که با او ازدواج کند و یک حلقه الماس هدیه می دهد و بعد از یک ماه  برای ماه عسل او را به اسپانیا دعوت می کند نوشته است. و این داستان خوشبختی نیست داستان حمل مواد مخدر توسط زنان شرقی است که آرزوی رفتن به آمریکا و اروپا آنهارا کور کرده است 

PENELOPE Mukan (not her real name), a 33-year old senior executive, met an American named William on a popular online dating site two years ago.

William claimed to be a bassist with a popular 1990s rock band. He sent her photographs of himself, his parents and friends. The "relationship" grew fast and within weeks, he told Penelope he wanted to meet her.

"I was sceptical at first because things were happening too fast. My friends also became worried when they realised I was obsessed with him," she said.

William arrived in Kuala Lumpur on the eve of Valentine's Day 2006, and the first thing that struck Penelope was that he looked nothing like the photographs he had sent.
"He said someone else's face was superimposed on his for a promotional shot of the band and I left it at that."

William was a fast worker. The next day, armed with a diamond ring, he proposed at dinner.

"The following weeks were incredible. I was madly in love and introduced him to my parents."

Her friends, however, were sceptical and shocked when they heard that Penelope had said "yes".

While Penelope was busy making wedding plans, William said he had to return to the US to finish some work.

Doubts crept in when she found out that he was flying to the United States via Manila on a budget airline.

"I checked his passport but he became defensive. Again, I left the matter alone and he went off.

"A few days later, he contacted me and said he had booked tickets for a holiday in Ibiza, Spain. I was excited because Ibiza is known as 'the' place to party."

Then came a request from William, which set off the alarm bells.

"He asked me to meet him in Europe and then we would fly off to Ibiza. But the route he chose was suspicious."

The tickets were for KL-Rome-Amsterdam-Ibiza-Amsterdam. The return leg to Kuala Lumpur was left open.

Penelope was ready to resign from her well-paid job in Kuala Lumpur until she told her friends about her grand dreams and they "knocked some sense into my head".

"They told me about cases of human trafficking and drug mules.

"And when they saw the roundabout way of getting to Ibiza, one of my friends tore up the tickets."

The friends did not stop there. They started checking William's background and even accessed the Interpol website.

At this juncture, a shell-shocked Penelope did her own checking.

She managed to track down William's mother to a farm in the US.

His mother told Penelope that her son was not in any rock band and that he was on a business trip to Manila. She also knew nothing about the wedding.

Penelope then sent a card to the recording studio which William purportedly "owned" in the US. It came back with a "return to sender" stamp.

The final blow came when Penelope took the diamond ring to a jeweller and was told it was a fake.

"I contacted him on his mobile and he admitted that it was all a hoax. I just hung up on him."

The incident happened less than two years ago and until today, Penelope is still in shock, wondering what would have happened had she gone on the trip.

"I may well have been another Malaysian woman locked up in a foreign jail."

What frightened her even more was the fact that William was spotted in Seremban several weeks ago, having a drink with a woman in a restaurant
...

Balatarin  + نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:12 AM
نويسنده: omidreza

رفتن یا ماندن

همیشه با دوست گرامی و همکلاسی قدیم مهندس کامروز بحث می کردیم که برویم یا بمانیم من از اول تزم رفتن بود و به او می گفتم که در این مملکت نمی توانی راحت زندگی کنی چون هر روز اعصابت را یکی خورد می کند . هنوز خیلی کار دارد تا کشور در حدی برسد که نمی گویم جای لذت بخش ولی قابل تحمل باشد

. او پیرو این تز است که نه من همینجا می مانم ماهی چند ده میلیون  کاسبی می کنم وبرای خودم حصاری با پول درست می کنم که کاری نه به مردم دارم نه به حکومت. می شود زندگی کرد و ندانست رییس جمهور و وزیر و کیل کدام است به من چه هر که می خواهد باشد به من چه مردم در اتو بوس از تراکم خفه می شوند من در زانتیا راحت هستم - تهران آلوده است ولی کوی فراز و لواسان هوایش خوب است سالی هم دو سه بار مسافرت خارج می روم و زندگیم هم از غربیها چیزی کم ندارد تازه تمام ادارت را هم با پول می خرم بعضی ها ارزان و بعضی ها گران تر ولی همه خریدنی هستند . اما آیا واقعا اینجور است ظاهرا نه چون آمپر دوستمان بدجوری بالا رفته است ایشان نوشته است:

 پریروز بعدظهر حرامزاده ای 206 بابا را که در خیابان مجاور محل کار- در خیابان گیشا-پارک شده بود به سرقت برد
اینروزها دغدغه الگانسهای پلیس گویا فرارسیدن مدهای تابستانی بانوان شده است وتامین امنیت اخلاقی در شرکتهای خصوصی
کامروز
منبع

کامروز جان دوست عزیزم زانتیا را بده باباجون  سن و سالی ازش گذشت یه ذره مثل ما خط یازده سوار شو بعد بیا دوباره مذاکره کنیم

 

Balatarin  + نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:2 PM
نويسنده: omidreza