مهندس جوان
![]() از کجا که من وتو شور یکپارچگی را در شرق باز بر پا نکنیم / از کجا که من و تو مشت رسوایان را وانکنیم/ من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند /من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد چه کسی با دشمن دون آویزد؟ چه کسی می خواهد من وتو ما نشویم /خانه اش ویران باد / من اگر ما نشوم تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی!!!....حرف را باید زد / درد را باید گفت / سخن از عشق من و جور تو نیست سخن از متلاشی شدن دوستی است ![]() عناوين پيشين: آرشيو مطالب: بلاگ نويس فعال: |
تشکر از دکتر احمدی نژاد رییس جمهور محبوب
آقا من قول داده ام مسایل اجتمایی ننویسم که یک وقت تعبیر به سیاسی نشه و لی از رییس جمهورکه می تونم تشکر کنم. نمی تونم آقا؟ تشکر کردن اشکالی داره؟ بنده خدا کارو برامون یه سره کرد که دیگه فکر اومدن ایرانو از سرمون بکنیم بیرون. آقای دکتر تشکر تشکر تشکر
اگر شما حقوق بگیر باشید با پس از انداز و عدم خرج حقوق خود ( فرض کنید که اجاره خانه یا هزینه قابل توجه دیگری در کار نیست) احتمالا در یکی از این رده ها هستید. حقوق بگیران تازه کار و کارگران با پس انداز احتمالی سه میلیون تومان در سال ، کارمندان با تجربه تر و با تحصیلات بالاتر با پس انداز پنج میلیون تومان در سال، حقوق بگیران در سطح مدیران با پس انداز حدود هشت میلیون تومان در سال و البته قشر حقوق بگیر کوچکی داریم که حالا به دلیل موقعیت شغلی یا چند شغله در آمدی بیش از یک میلیون تومان در ماه دارند. با این فرضها خرید یک آپارتمان 70 متری برای کسانی که سه میلیون تومان پس انداز سالیانه دارند با توجه به موقعیت در جنوب شهر بیش از سی سال و در مناطقی که متری دومیلیون تومان است بیش از چهل سال طول خواهد کشید. برای آنها که پنج میلیون پس انداز سالیانه دارند خرید همین متراژ آپارتمان نوزده سال و برای مناطقی که متری دومیلیون تومان است در حدود بیشت هشت سال طول خواهد کشید. حتی اگر شما هر ماه یک میلیون تومان پس انداز کنید نیاز دارید بیش از هشت سال برای جنوب تهران و بیش از ده سال برای مناطقی که متری دو میلیون تومان قیمت دارند پس انداز کنید. جالب است که اگر شما یک میلیون تومان پس انداز کنید بیش از چهل و پنج سال برای خرید یک آپارتمان هفتاد متری در خیابان فرشته زمان لازم دارید. و همه اینها با این فرض است که شما خرج عمده ای مانند اجاره خانه ندارید و البته بعد از سالها همچنان یک آپارتمان هفتاد متری برای خانواده شما کفایت کند.
چه قدر به تاکسی های مالزی می توان اعتماد کرد![]()
در ایران جواز تاکسی به کسی داده می شود که متاهل باشد شغل دیگری نداشته باشد و بعد تحقیق محلی می کنند و با گرفتن آدرس منزل و سو سابقه و عدم اعتیاد و معرف ... به او تاکسی می دهند بنابراین کمتر اتفاق می افتد تاکسی نارنجی (در تهران) دست از پا خطا کند معمولا اتفاقات جنایی توسط مسافر کشان پلاک سفید اتفاق می افتد. اما آیا در مالزی هم همینطور است؟ یک سری از وقایع باعث شد که راننده تاکسی۳۰ ساله قاتل د ستگیر شود. لی زن ۳۳ ساله ای که مسافر این تاکسی بود از منزل خود به مقصد مرکز کولالا مپور خیان سلطان اسماییل تاکسی را کرایه کرد ولی در بین راه تاکسی مسیر خودر را عوض کرد و مسافر با احساس خطر به شوهر خود زنگ زد و شماره تاکسی را به او گفت ولی جلوتر راننده اورا با ضربات چاقو ب قصد قتل زد و از ماشین بیرون انداخت. تحقیقات بعدی نشان داد که راننده تاکسی شماره خوردوی جعلی بر روی تاکسی خود بسته است. متهم پس ز قتل در کجنگ با موتور سواری تصادف کرد که موتور سوار لکه های خون را در صندلی دید و به او شک کرد قاتل از صحنه فرار کد ولی توسط عابرین گرفته شد وبه باد کتک گرفته شد. او که به شدت از مردم کتک خورده بود فریاد زد "saya bunuh satu orang sahaja )”. یعنی من فقط یک نفر را کشته ام منبع خبر
مالزی از نگاه مینا
ماشین مینا در مالزی و ماشین او قبل از آمدن مالزی
مینا کبودر آهنگی مرا به یاد سریال سراب انداخت- مینا ساکن شهرک غرب تهران بوده است و در زندگی حرفه ای خود در ایران موفق بوده( فوق لیسانس معماری) ولی به نظر می آید با وجود داشتن خانواده ای مرفه تا به حال در ایران سختی واقعی نکشیده خوب او هم نظراتش را در مورد مالزی می نویسد بالاخره باید نظرات افراد متفاوت را شنید و خواند و بعد تصمیم گرفت او می گوید:
خلاصه همیشه رو طناب ملا ارزن پهن بود و دنبال یک فرصت اثتثنایی برای ابراز وجود میگشتم تا اینکه لا بلای آگهی های روزنامه یک شرکت اعزام دانشجو به مالزی را پیدا کردم و فکر کردم این همون کلید طلایی است که دنبالش بودم...البته هنوز هم برام روشن نیست که این کلید طلایی خوشبختی بود که پیدا کردم یا کلید در جهنم... همش در آرزوی قبول شدن آفر و اومدن به مالزی بودم و از خدا میخواستم کمک کنه که زودتر کارم جوربشه و بیام(بیچاره خدا از دست این بنده ها چکار کنه هر روز تغییر نظر میدن) روزی که باهام تماس گرفتن و گفتن پذیرفته شدم بال در اورده بودم و عجله داشتم از ایران بیام بیرون...وسایل خونه رو به حراج گذاشتم میخواستم از شر همه چیز خلاص بشم...زود زود زود...
باز هم از ایرانی در مالزی دزدی شد
باز هم از ایرانی در مالزی دزدی شد...
دیشب یکی از هموطانمان یک تاکسی از AMPANG Point به مقصد KLCC می گیرد و تمامی وسایل زندگی که شامل پول - پاسپورت - لباس و ... که در چمدانش بود در صندوق عقب ماشین می گذارد و سوار می شود. وقتی به مقصد می رسد پیاده می شود که وسایلش را از صندوق ماشین بردارد که ناگهان راننده تاکسی پاشو روی گاز فشار می دهد و با همان در باز ماشین پا به فرار می گذارد . در نهایت این هموطن ما تمامی دارایی , مدارک و پول نقد که در حدود 8000 دلار آمریکا بود را از دست می دهد. در هفته های گذشته در مورد دزدی از ایرانیان در مالزی مطالبی نوشتیم و به ایرانیان هشدار دادیم که مواظب باشید.here
هشدار به دختران ایرانی مشغول به تحصیل در مالزی
روز نامه نیواستریت تایمز داستانی مستند از دختری که در اینترنت با یک مرد آمریکایی دوست می شود و بعد قرار می گزارد که با او ازدواج کند و یک حلقه الماس هدیه می دهد و بعد از یک ماه برای ماه عسل او را به اسپانیا دعوت می کند نوشته است. و این داستان خوشبختی نیست داستان حمل مواد مخدر توسط زنان شرقی است که آرزوی رفتن به آمریکا و اروپا آنهارا کور کرده است
PENELOPE Mukan (not her real name), a 33-year old senior executive, met an American named William on a popular online dating site two years ago.
William claimed to be a bassist with a popular 1990s rock band. He sent her photographs of himself, his parents and friends. The "relationship" grew fast and within weeks, he told Penelope he wanted to meet her. "I was sceptical at first because things were happening too fast. My friends also became worried when they realised I was obsessed with him," she said. William arrived in Kuala Lumpur on the eve of Valentine's Day 2006, and the first thing that struck Penelope was that he looked nothing like the photographs he had sent. "He said someone else's face was superimposed on his for a promotional shot of the band and I left it at that."
William was a fast worker. The next day, armed with a diamond ring, he proposed at dinner. "The following weeks were incredible. I was madly in love and introduced him to my parents." Her friends, however, were sceptical and shocked when they heard that Penelope had said "yes". While Penelope was busy making wedding plans, William said he had to return to the US to finish some work. Doubts crept in when she found out that he was flying to the United States via Manila on a budget airline. "I checked his passport but he became defensive. Again, I left the matter alone and he went off. "A few days later, he contacted me and said he had booked tickets for a holiday in Ibiza, Spain. I was excited because Ibiza is known as 'the' place to party." Then came a request from William, which set off the alarm bells. "He asked me to meet him in Europe and then we would fly off to Ibiza. But the route he chose was suspicious." The tickets were for KL-Rome-Amsterdam-Ibiza-Amsterdam. The return leg to Kuala Lumpur was left open. Penelope was ready to resign from her well-paid job in Kuala Lumpur until she told her friends about her grand dreams and they "knocked some sense into my head". "They told me about cases of human trafficking and drug mules. "And when they saw the roundabout way of getting to Ibiza, one of my friends tore up the tickets." The friends did not stop there. They started checking William's background and even accessed the Interpol website. At this juncture, a shell-shocked Penelope did her own checking. She managed to track down William's mother to a farm in the US. His mother told Penelope that her son was not in any rock band and that he was on a business trip to Manila. She also knew nothing about the wedding. Penelope then sent a card to the recording studio which William purportedly "owned" in the US. It came back with a "return to sender" stamp. The final blow came when Penelope took the diamond ring to a jeweller and was told it was a fake. "I contacted him on his mobile and he admitted that it was all a hoax. I just hung up on him." The incident happened less than two years ago and until today, Penelope is still in shock, wondering what would have happened had she gone on the trip. "I may well have been another Malaysian woman locked up in a foreign jail." What frightened her even more was the fact that William was spotted in Seremban several weeks ago, having a drink with a woman in a restaurant...
رفتن یا ماندن
همیشه با دوست گرامی و همکلاسی قدیم مهندس کامروز بحث می کردیم که برویم یا بمانیم من از اول تزم رفتن بود و به او می گفتم که در این مملکت نمی توانی راحت زندگی کنی چون هر روز اعصابت را یکی خورد می کند . هنوز خیلی کار دارد تا کشور در حدی برسد که نمی گویم جای لذت بخش ولی قابل تحمل باشد
. او پیرو این تز است که نه من همینجا می مانم ماهی چند ده میلیون کاسبی می کنم وبرای خودم حصاری با پول درست می کنم که کاری نه به مردم دارم نه به حکومت. می شود زندگی کرد و ندانست رییس جمهور و وزیر و کیل کدام است به من چه هر که می خواهد باشد به من چه مردم در اتو بوس از تراکم خفه می شوند من در زانتیا راحت هستم - تهران آلوده است ولی کوی فراز و لواسان هوایش خوب است سالی هم دو سه بار مسافرت خارج می روم و زندگیم هم از غربیها چیزی کم ندارد تازه تمام ادارت را هم با پول می خرم بعضی ها ارزان و بعضی ها گران تر ولی همه خریدنی هستند . اما آیا واقعا اینجور است ظاهرا نه چون آمپر دوستمان بدجوری بالا رفته است ایشان نوشته است: پریروز بعدظهر حرامزاده ای 206 بابا را که در خیابان مجاور محل کار- در خیابان گیشا-پارک شده بود به سرقت برد کامروز جان دوست عزیزم زانتیا را بده باباجون سن و سالی ازش گذشت یه ذره مثل ما خط یازده سوار شو بعد بیا دوباره مذاکره کنیم
|