
ماشین مینا در مالزی و ماشین او قبل از آمدن مالزی
مینا کبودر آهنگی مرا به یاد سریال سراب انداخت- مینا ساکن شهرک غرب تهران بوده است و در زندگی حرفه ای خود در ایران موفق بوده( فوق لیسانس معماری) ولی به نظر می آید با وجود داشتن خانواده ای مرفه تا به حال در ایران سختی واقعی نکشیده خوب او هم نظراتش را در مورد مالزی می نویسد بالاخره باید نظرات افراد متفاوت را شنید و خواند و بعد تصمیم گرفت او می گوید:
.مثل همه تحصیل کرده ها دماغم به شدت باد داشت فکر میکردم قدرم رو نمیدونن حرفم رو نمیفهمن و حیف میشم.از همه امکاناتی که داشتم نا راضی بودم و فکر میکردم خارج از ایران امکانات بهتری میتونم داشته باشم. از گرمی و سردی هوا گرفته تا ترافیک و شلوغی صف نون و ....همه و همه رو گردن نابه سامانی مملکت و تبغیض بین دختر و پسر در خانواده و...میدونستم و هیچ وقت از خودم نمیپرسیدم که برای تغییر این وضعیت یکنواخت چه کار کردم؟وقتی کاری بهم پیشنهاد میشد اول میپرسیدم کجاست؟ توی محوطه طرح ترافیک؟ اصلا... اون یکی تمام وقته حال ندارم...پس کی تفریح؟...ماشینم رو کجا پارک کنم؟... تو آفتاب؟...
خلاصه همیشه رو طناب ملا ارزن پهن بود و دنبال یک فرصت اثتثنایی برای ابراز وجود میگشتم تا اینکه لا بلای آگهی های روزنامه یک شرکت اعزام دانشجو به مالزی را پیدا کردم و فکر کردم این همون کلید طلایی است که دنبالش بودم...البته هنوز هم برام روشن نیست که این کلید طلایی خوشبختی بود که پیدا کردم یا کلید در جهنم...
همش در آرزوی قبول شدن آفر و اومدن به مالزی بودم و از خدا میخواستم کمک کنه که زودتر کارم جوربشه و بیام(بیچاره خدا از دست این بنده ها چکار کنه هر روز تغییر نظر میدن) روزی که باهام تماس گرفتن و گفتن پذیرفته شدم بال در اورده بودم و عجله داشتم از ایران بیام بیرون...وسایل خونه رو به حراج گذاشتم میخواستم از شر همه چیز خلاص بشم...زود زود زود...
شروع ماجرابا شرکت اعزام دانشجو و یا اعزام هالو تماس گرفتیم و...ادامه ماجرا را در اینجا بخوانید